ماجراهای راه رفتن هستی خانم
بالاخره هستی مامان 2 هفته قبل از اینکه 15 ماهگیش تموم بشه تصمیم گرفت روی پاهای کوچیک خودش وایسته و قدم های اولش رو برداره و به مامان و باباش بگه که بزرگ شده و از امروزه که کار مامان دراومده و باید بدوه دنبالمممممم.اما راه رفتن دخملی کلی ماجرا داره و به همین راحتی اتفاق نیفتاد.نازنین دخترم هر روزی که به سنت اضافه میشد اما شروع به راه رفتن نمی کردی مامانی در استرس به سر میبرد.وقتی با همسن و سالای خودت مقایسه ات میکردم و می دیدیم که تو قصد راه رفتن نداری نگران شده بودم و میگفتم نکنه خدایی نکرده مشکلی هست که تو هنوز راه نیفتادی. 9 ماه ،10 ماه،11 ماه،یک سالگی نه خبری نبود.اینقدر نگران شده بودم که تصمیم گرفتیم با بابایی ببریمت دکتر.هرچی باباجون میگفت نگران نباش بالاخره راه میره من دلم قبول نمی کرد .دکتر پاهات رو معاینه کرد و گفت هیچ مشکلی نداره اما من اینقدر اصرار کردم که دکتر واست عکس نوشت.بعد از گرفتن عکس و اینکه مطمئن شدیم مشکلی نداری کمی خیالم راحت شد.اما بازم فایده نداشت.شروع کردم به خوندن چندتا کتاب و سرچ کردن توی اینترنت و مشورت گرفتن از دوستام که بچه هاشون راه میرفتن.همه بهم میگفتن نگران نباش بچه ها با هم متفاوت هستن.بالاخره راه میره.بابایی هم واسه اینکه راه بری گوسفند نذر کرد.تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتی تکونی به خودت بدی و ما رو از نگرانی دربیاری.هربار که میرفتی خونه عمو محسن اینا آجی مریم کلی باهات تمرین میکرد که راه بری.بعد هم به من گزارش کار میداد و واسه خوشحال شدن من میگفت چند قدم راه رفتی. تصمیم گرفته بودم اگه تا آخر 15 ماهگیت راه نرفتی ببریمت پیش 1 دکتر متخصص ارتوپد کودکان تهران.تا اینکه تقریبا دو هفته مونده بود که مهلتت تموم بشه که راااااههههههه رفتیییییییییییییی.اینقدر خوشحال بودم که هرکس رو میدیدم یا به هرکی که تلفن میزدم اول از همه خبر راه رفتن تو رو بهش میدادم.مامانی فداااااااااااتتتتتتت بشه که چقدر قشنگ راه میری.راستی یادم رفت بگم واسه اینکه به راه رفتن تشویقت کنیم واست به سلیقه خودت 1 جفت کفش خوشگل خریدیم که خیلی دوستشون داری و وقتی پات میکنم دلت نمیخواد درشون بیاری.اینم از حکایت راه رفتن دخترم



ماجراهای راه رفتن هستی خانم
